درد ها بسیار بود و گریه ها بی انتها
چشم ها بی خواب بودو قلبها بی ادعا
درد دارد سینه ام ، من ، عاقلم ، هشیار هم
ناله دارد از قلم ، دل ، از در و دیوار هم
ظهر عاشورا عطش در سینه غوغا می کند
شور زینب در دلم شوری مهیا می کند
ظهر عاشورا تمام قلب ها بی تاب بود
دشت ها سوزان و خشک و کربلا بی آب بود
ظهر عاشورا تمام غنچه ها پرپر شدند
کودکان آن روز همتای علی اصغر شدند
گرچه عاشورا سَران در زیر تیغ و دشنه بود
ذکر می گفتند لبها گرچه خشک و تشنه بود
غصه ها دارم ولی در سینه پنهان می کنم
یادی از سالار ِ بی سر ، شیر دوران می کنم
یادی از آن مادر افتاده در خون می کنم
کز غم بی سایساری گشته محزون می کنم
یادی ازآن غنچه های خشک و پرپر می کنم
حرف عاشوراست دردم را سبک تر می کنم
از علی اکبر بگویم آن جوان با وفا
قامت سروش خمیده از غم و درد و جفا
از علی اصغر بگویم اشک جاری می شود
زندگی آن لحظه با مرگم مساوی می شود
حرف قاسم را بگویم سینه را خون می کند
او که با نامش خدا هم یاد مجنون می کند
آرزویم بود من هم جزو یاران می شدم
لا اقل من ، خاک پای شیر مردان می شدم
زندگی در ظهر عاشورا به پایان می رسد
آخر دنیاست چون جان ها به جانان می رسد
السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین
|