| عدالت
جایی میان آینه یک روح بی نفس
جایی اسیر نه اما اندیشه در قفس
جایی برای مرگ هم مرحم میاورند
جایی هوا برای نفس کم میاورند
جایی تمام خاطره هاشان کپک زدند
جای دگر به زیرکی آن را نمک زدند
جایی سکوت پر عطش چون آفتاب ظهر
فریاد معنی اش آنجا یک راز سر به مهر
اینجا تمام من و تو بر ظلم شاهدیم
آدم " و من و تو وقتی یک مای واحدیم
که آقا بیاید و آنگاه تفسیر عاشقی است
با او دلیل نبودن مرگ شقایقی است
می دانم آقا که نیایی اینجا جهنم است
با تو کویر شاهد باران نم نم است
اینجا برای عدالت حیوان قفس کشید
اینجا نمی شود که چون آدم نفس کشید
کوچکترین خبر اینجا مرگ قناری است
اینجا عدالت پنهان در شعر جاری است
زندانی قفس اینجا مرد عدالت است
جرم تمامی مردم قدری صداقت است
با این تصور باطل دل بی قرار تو ؟
اینجا بگو که می شود در انتظار تو ؟
وقتی که کوه گناه را ما بنده می شویم
آقا نیا تو بیایی شرمنده می شویم
|